گاهی وقتا آدم دلش میخواد با تمام وجود فریاد بزنه...نمیدونم واسه شماها پیش اومده یا نه

امشب انقدر بی خوابی زده به سرم و فکر و خیالای نامرد عین خوره به جونم افتادن که میخوام داد بزنم

 


 

نوشته شده توسط بانو در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ساعت 4:53 موضوع | لینک ثابت


سلام

امروز بعد از مدت ها دلم خواست پست جدید بذارم

اول از همه دوستای گلم که نظراتشون چهار پنج ماه پشت در مونده بود معذرت میخوام..امروز همه رو تایید کردم!

بعضی دوستان خیلی بهشون برخورده ! من همین جا معذرت میخوام ازشون. باباجان باشه ...ببخشید ما یه غلطی کردیم...جوونی کردیم...اون موقع خام بودیم...شما به بزرگی خودتون ببخشید (تو رو خدا منو نکشید)


راستی من الان نمیدونم علی ضیا کجاست و چیکار میکنه ..کسی خبر داره به ما هم بگه!

انقد سرم شلوغه ...صبح تا عصر سرکارم... بعدم کارای خونه ...بیرون هم که باید برم بعضی وقتا....اوه مای گاد!

من برم فعلا بای




 

نوشته شده توسط بانو در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت


برگشتم

خیلی وقته سر نزدم به وبلاگم ...امروز که اومدم با کلی نظر تایید نشده روبرو شدم ...مرسی از همه تون

باید بگم کمتر وقت میکنم بیام نت...آخه از شما چه پنهون تشکیل ازدواج دادم!(به قول ناصر تو فیلم خط قرمز!!)

خلاصه سرمون شلوغه

نیمروزو دنبال میکنم ...تو این برنامه علی ضیا یه خرده جلف تر شده ولی خب نوع اجراش ایجاب میکنه این جوری باشه...کلاَ خوبه اجراش تو این برنامه..(اینا رو گفتم که طرفدارای علی ضیا خوشحال بشن  و انقد به من بد و بیراه نگن) ولی نه خداییش علی ضیا بچه خوبیه اجراشم خوبه ...اصلا به ما چه؟...ما سر پیازیم یا تهش؟

دیگه اینکه به شدت دنبال کار میگردم... سراغ داشتین خبرم کنین!!

زندگی مشترک هم بد نیست .اگه ازم بپرسین چه جوریاست خلاصه میکنم تو یه خرده قهر و آشتی و بگو و بخند و اخم و گردش و مهمونی و مادر شوهر و خواهر شوهر و قبض آب و برق و تلفن و پول مرغ و گوشت و برنج و ... خلاصه تمام چیزایی که تا قبل از ازدواج بهش فکر هم نمیکردم!

خوشحال میشم واسم کامنت بذارین ...دوستون دارم و محتاج دعاهاتون هستم خصوصا تو این شبا

 


 

نوشته شده توسط بانو در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت


مطالبی خواهرانه و به دور از غرض ورزی !

 

 

سلام دوستان گلم

من خوبم ُ شما رو نمیدونم!...

اول از همه میخوام از همه تون تشکر کنم به خاطر همدردی با من در غم از دست دادن مادر بزرگم و به خاطر شریک شدن با من در شادی عمه شدنم!

از این که تو این مدتی که نبودم گلدونا رو آب دادین و وبلاگمو تنها نذاشتین یه دنیا ممنونم

اومدم چند تا نکته روبگم

اول اینکه من عاشق و دلباخته و فرو رفته در بحر علی ضیا نیستم ..بنابراین سوالای تخصصی ازم نپرسین!!(عی ضیا قدش چند سانته!!!!)

 

دوم این که وقت خودتونو با جشن تولد گرفتن و وبلاگ ساختن برای ضیا تلف نکنین...ضیا هم یه آدمه مثل من و شما...بعضی وقتا زیادی نباید یکی رو تحویل گرفت!..حالا میخواد طرف خواهر کوچیکترتون باشه یا دوستتون یا یه شخصیت معروف مثل علی ضیا!

...شاید بعضیاتون از این حرفم ناراحت بشین ولی خب حقیقته!...من نه حسادتی دارم نه چیزی ازم کم میشه ...ولی خب خیلی چیزا رو از یه دید دیگه نگاه میکنم...پس یادتون نره:

 

بعضی وقتا زیادی نباید یکی رو تحویل گرفت!

 

سومین نکته اینه که :

تو رو خدا بشینید سر درس و مشقتون

باور کنین همه اینا تموم میشه میره ...گزینه جوان ُ علی ضیا و ...

 

آخر کار شما می مونید و کنکور و یه کارنامه!

 

بنابراین مطمئن باشید لازمه قبول شدن تو کنکور دیدن برنامه علی ضیا نیس!(اینو برای اونایی گفتم که وقتی برنامه ضیا رو می بینن تا فرداش مدهوش و مفتون حرف زدن و تیپ و قد و بالای علی ضیا هستن!)

من این وبلاگو بهانه کردم تا با زبون طنز هم به شماها بگم دارید زیادی ضیا رو تحویل می گیرید و هم به علی ضیا بگم خودشو گم نکنه!

با کسی هم تعارف ندارم...امیدوارم خودشم این مطالبو بخونه

یکی از بچه ها نوشته بود علی ضیا تو هر پست نزدیک به ۱۰۰۰ تا کامنت داره !...این خوبه ...ولی کاش به انتقاداتی هم که بهش میشه توجه بکنه! و فقط جمله معروف اون آقا (زنده باد مخالف من) رو تو بوق نکنه و شعار نده!

بیش از این وقتتونو نمی گیرم

با نظراتتون وبلاگمو منور کنید

موفق باشید

آینده از آن شماست

 


 

نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه هفتم مهر 1389 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت


سلام

 

این دفعه زودتر آپ کردم که بگم دارم میرم مسافرت ...با اجازه تون میرم اهواز پیش داداش و زن داداشم یه حال و هوایی عوض کنم...تا چند روز دیگه هم یه تغییر بزرگ در من به وجود میاد و من عمه  میشم

ای بابا پیر شدیم رفت...

هفته پیش مادر بزرگم به رحمت خدا رفت و واقعا همه مون رو عزادار کرد...و هفته دیگه برادر زاده ام به دنیا میاد و یه زندگی جدید شروع میشه...خلاصه دنیا همینه دیگه ...یکی میاد یکی میره...

ولی خداییش مادر بزرگم خیلی خوب بودش...خاطره هاش مثل یه فیلم هر روز جلوی چشمامه...

یه کار جالبش این بود که وقتی آهنگ غم انگیز میذاشتیم میگفت خاموشش کنید دلم گرفت یه آهنگ شاد بذارید!...واسه همینم من الان نمیخوام زیاد آبغوره بگیرم و ناراحتی از خودم در  وکنم!

فقط یه خواهشی دارم ازتون هر کدومتون که این مطلبو میخونین یه فاتحه واسش بخونین...انشاالله تو شادی هاتون جبران کنم.

خلاصه ما هم رفتنی شدیم ...برام دعا کنید خیلی محتاجم بهش...نظرات رو باز میذارم که اگه دیر به دیر اومدم کامنتاتون پشت در ترشیده نشه..گلدونا رو هم آب بدید،زود به زود هم به وبلاگم سر بزنید که گرد و غبار روش نشینه!

خداحافظ همین حالا


 

نوشته شده توسط بانو در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت


خصوصیات دانشجوهای کشورهای مختلف

خصوصیات دانشجوهای کشورهای مختلف4.gif4.gif4.gif4.gif

ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه واکشنی(action) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند

چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی قصاب به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانید.


 

نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه سوم شهریور 1389 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت


تی شرت!!

من که وقت نمیکنم آپ کنم ولی امروز داشتم وبلاگ ناهید (دوست آبجیم ) رو می خوندم که تصمیم گرفتم از موضوع آپش یه لینک برقرار کنم اینجا....

قضیه اینه که چند روز پیش آبجیم و دوستای نابابش به اردوی روح بخش(!) مشهد مشرف شدند  و وقتی آبجیم از مشهد برگشته بود اونقدر روحانی شده بود که همین جوری روح از سر و روش داشت می ریخت!

واقعا این سفر زیارتی لازم بود براش تا یه تکونی بخوره!(البته فکر نکنین منظورم از تکون ..حرکات موزون و این حرفاست ! ..نه !...زائر امام رضا و این حرفا!!!!!!)

خلاصه آبجیم با کوله باری از روحانیت و صفای معنوی - بخوانید سوغاتی و آشغال پاشغال و خرت و پرت الکی - برگشت خونه ... هنوز تو خونه نیومده بود که شروع کرد به تعریف خاطره ! از تی شرت گرفته تا رادیو فشن و لیسانس حقوق و چرخ و فلک و ....

بعدم عکسایی که گرفته بود از اونجا رو نشونم داد ..حالا که دارم فکر میکنم می بینم هنوز نفهمیدم عکس پسر راننده اتوبوسشون تو موبایل آبجیم چیکار میکنه!!...البته احتمالا تو موبایل بقیه دوستاش هم هستش

اردوی اینا یه پیام اخلاقی هم داشت و اونم این "که تی شرت رو وقتی کهنه شد باید عوض کرد و ما باید دنبال تی شرت های متنوع باشیم!!" ...((  تی شرت کنایه از پسر..دوست پسر ...یا هر چیز دیگری که به نوعی قابل تعویض باشه!)) کلا وجه تشابه تی شرت و دوست پسر اینه که هر دوشون رو میشه عوض کرد اونم چند بار!!!...............

 

من که تا حالا با دوستام نرفتم اردو ...ولی میتونم حس آبجیم و دوستاش و درک کنم ...حسابی خوش می گذره... از همین جا هم به همه شون سلام ارسال میکنم! و ازشون میخوام قدر جوونیتونو بدونید و حسابی خوش بگذرونید ممکنه بعدها حسرتشو بخورین


 

نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه ششم مرداد 1389 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


هیچی!

سلام

من باز اومدم ...اما دست خالی!

الان دارم دوره کارآموزی رو سپری میکنم و زیاد وقت نمیکنم آپ کنم...به بزرگی خودتون ببخشین!

 

 امروز روی بورد اتاق ایزو تو کارخونه یه جمله قشنگ دیدم که گفتم اینجا بنویسم شایدم شنیده باشین!

همه چیز را فروختم!

به جز صندلی تو

شاید روزی که برگشتی

...خسته باشی


 

نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ساعت 20:58 موضوع | لینک ثابت


قصه علی کوچولو!

 

 

یکی بود یکی نبود یه علی کوچولو بود که صدای خفنی داشت!

مامانش خیلی دوسش می داشت!

یواش یواش بزرگش میکرد

تا یه روز علی کوچولو بزرگ شد!

اونقدر بزرگ که مامانش دیگه نمیتونست بغلش کنه!

علی حالا مردی شده بود

درس میخوند

ورزشکار بود

اختراع می کرد

می نوشت

خلاصه از هر انگشتش یه هنر می ریخت

تا اینکه علی به رادیو دعوت شد

رادیو یه چیزیه مثل نت

واسه خودش دنیایی داره!

علی تو این دنیا قد کشید

رشد کرد

تجربه کرد

یاد گرفت

ولی هیشکی نمی شناختش

تا اینکه...

تلوزیون دعوتش کرد!

تلوزیون یه جاییه مثل رادیو!

یعنی واسه خودش دنیایی داره

اما دنیاش بزرگتر از رادیوست

اونقدر که آدمهاش هم بیشترن

دختراش هم بیشترن!

علی قصه ما تو تلویزیون بچه معروف شد

دوستاش وقتی می دیدنش می گفتن : این علی ماست!!

حالا همه می شناختنش

حالا هنرای علی از انگشتاش همین جوری دارن می ریزن

و هی خاطر خواهاش زیاد میشن

علی حالا زیاد خواستگار داره!

ولی میگه قصد ازدواج نداره

علی میدونه جا برای پیشرفت زیاد داره

علی الان خیلی خوشبخته؟؟

علی میدونه باید قدر این چیزا رو بدونه؟! (پرسشی!)

علی میدونه باید قدر این چیزا رو بدونه (خبری!)

علی قصه ما! قدر این چیزا رو بدون (امری!)

علی قدر ما رو بدون !

 

 


 

نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه نهم تیر 1389 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


تورو خدا به من رحم کنید!!

اوه خدای من!

نمیدونستم وبلاگ نویسی اینقدر عوارض و خطرات داره!!...من دیگه امنیت جانی ندارم !..باورتون نمیشه؟...تو قسمت نظرات چند روز پیش یه خانوم برام یه کامنت خصوصی تهدید آمیز گذاشت...و هر چی بد و بیراه داشت بارم کرد...به من گفت تو از علی ضیا هیچی نمیدونی!((مثلا چی باید بدونم؟ !!))...پس نمیخواد راجع بهش مطلب بنویسی!!!!

من نمیدونم چرا این خانوم کاسه داغتر از آش شده !...تو اصلا از کجا میدونی ؟ شاید خود علی ضیا از این مطالب خوشش بیاد

 من دیگه نه تنها تو نت بلکه بیرون از نت هم امنیت ندارم ...وقتی از خونه میرم بیرون امیدی به بازگشتم ندارم!

همش حس میکنم یکی داره منو تعقیب میکنه تا در یه موقعیت مناسب بزنه تو ملاجم و ناکارم کنه !

همش دلهره دارم ...همش تشویش دارم!

دیروز تو خیابون نزدیک بود یه دختر منو با ماشینش زیر کنه...

داشتم از کنار یه عده دختر رد می شدم کلی متلک انداختن بهم...گفتن: بچه وبلاگی ! ریز می بینمت ..

پا تو کفش علی ضیا میکنی؟..بچه هویج!!!!

علی ضیا یه اشاره بکنه به سه نیم تقسیمت میکنیم!(())

نفس کشششششش!!

 

بردار بیار اون کمر بند رو ...میخوام سیاه و کبودش کنم تا دیگه واسه ما وبلاگ ننویسه ..اونم چه وبلاگی ..وبلاگ "نیستم"!!...مادر نزاییده کسی که درباره علی ضیا طنز بنویسه !!....وبلاگ فقط یه دونه س... اونم "هستم" !...

 

""""علی ضیا ابرو کمون ..چشم عسلی ..میخوام بیام دم خونه تون حرف بزنم با باباتون ..بگم شدم عاشق پسرتون ...میخوام بشم عروستون...نمه نمه بیا تو ..................

علی ضیا یه دونه باشه ....کفشای سفید پاشه ...""""

 

اینا رو همون دخمل کوچولوهه داشت میخوند که چند روز پیش تو کوچه با دوستش بازی میکرد((همونی که به مامانش گفته بود برنامه علی ضیا رو براش ضبط کنه!))

 

دختر همسایه مونو نگووووووووووووو...من دیگه جرات نمیکنم اطراف خونه شون آفتابی بشم ...با یه مسلسل دم در خونه شون شب و روز می گذرونه تا همین که دور و بر خونه شون پیدام شد منو به رگبار ببنده

 

آبجی خودم که دست به اعتصاب غذا زده!!!... الان چند روزه هیچی نخورده ...میگه دست از سر علی ضیا بردار وگرنه من دیگه هوا هم نمیخورم

 

از اون طرف فشارهای روانی که از طرف بابا و مامانم به من وارد میشه ..میگن اگه آبجیت بمیره تو مسئولشی!!...مامانم میگه آسایش واسمون جا نذاشتی..مدام تهدید ..مدام تجمع اعتراض آمیز مقابل درب منزلمون!...

تازه شنیدم دخترای پایتخت میخوان در اعتراض به من، زنجیره انسانی ۵۰۰۰ کیلومتری (!) تشکیل بدن

 

اوضاع روحیم خیلی وخیم شده ..فشارهای روانی افکار عمومی ... تبلیغات رسانه های بیگانه و حسود(!)..اعتراض مدنی!!!...مشکلات خانوادگی پیش آمده!...و هزاران مورد دیگه که تنها پس از چند روز از تولد وبلاگم گریبان گیر من شده

باباجان من که حرف بدی نزدم فقط خواستم یه چندتا متن بنویسم که بخندونمتون ...من از کجا میدونستم خاطر خواها و کشته مرده های علی ضیا از تو قبر هم شده میان بیرون و یقه منو میگیرن؟!

تازه من تو پست قبلی آخر حرفام گفتم "یه مجری خوب باید علی ضیا باشه"...خب من اینو گفتم که بدونید من دشمنش نیستم ..به خدا نیستم

توروخدا به من رحم کنید ...من جوونم ...آرزو دارم ...تازه میخوام کارشناسی ارشد قبول بشم!...ازدواج کنم.. بچه دار بشم ..اونم سه تا (اولی پسر ...دومی دختر... سومی بچه!!!)

 

دلتون میاد جوون مردم رو به خاطر احساسات خودتون به کسی که اصلا شماها رو تحویل نمیگیره (!) بزنین نابود کنین؟!

شما رو به مدارا توصیه میکنم ..من گناه دارم...رحم کنید به من...به خاطر خدا!!

 

 


 

نوشته شده توسط بانو در جمعه چهارم تیر 1389 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت